تبليغاتX
hakimi0371: قصر شیشه ای

من مادر این عاطفه رو گ.....

دختره ج.... با چند نفر دوسته

نوشته شده توسط : عاطفه در چهارشنبه 6 شهریور1387 ساعت 12:25 | لینک ثابت |

سلام به همگی بازم منم ( مهدی )

دیشب دست عاطی خانوم رو شد.

ثابت کردم که اون داداشش نبوده و خودم گفتم میرم و فقط میخواستم دستشو رو کنم.

ینم از اون خانومه مظلوم که ۷ خط شده.

حالا نظرتون راجع به اون عوض نشده؟

بازم فکر میکنین من مقصرم؟

نوشته شده توسط : عاطفه در دوشنبه 21 مرداد1387 ساعت 16:29 | لینک ثابت |

سلام به همگی من مهدی هستم.منو که میشناسین

عاطی خانم سر دعوا با من قهر کرد.تزش خواستم فرصت بده تا جبران کنم.ولی گفت دیگه نمیخوامت.

بعدش گوشی رو دایورت کرد رو خطه یه پسره که میگه داداششه ولی مطمیننم داداشش نیست.شاید دوست جدیدش باشه.

ولی اینجا میگم که من این بی انصافیشو تلافی میکنم.

حالا شما بگین این حقم بود که این رفتارارو  بکنه؟

 

نوشته شده توسط : عاطفه در یکشنبه 20 مرداد1387 ساعت 19:47 | لینک ثابت |

باز امشب خواب از چشمانم فرار می کرد،

 

و خاطره ی ديروز را که با هم بوديم رابه من نشان می داد

 

عشق من؟

 

اگر می خواهی چشمانم را بارانی نبينی به کنارم بيا،

 

بيا تا با آغوش گرمت به قلبم دلگرمی دهی ،

 

بيا تا با نفسهايت زندگی را برايم تازه کنی،

 

بيا و برای هميشه  در کنارم باش

 

چرا که اين عشق بدونه وصال نميشود

 

پس عشق زيبای من؟

 

به صدای قلبم گوش کن و به کنارش بيا

نوشته شده توسط : عاطفه در شنبه 1 تیر1387 ساعت 12:56 | لینک ثابت |

                            شاهزاده ی من ؟

 

          من ، قلب خود را به بارگاه ملکوتی برده ام

 

                 و از خداوند متعال اجازه خواسته ام

 

           تا آن را در راه رسيدن به عشق تو فدا کنم

 

        چرا که هيچ کس را جز تو لايق اين قلب ندانستم .

 

            فدای تو

نوشته شده توسط : عاطفه در پنجشنبه 9 خرداد1387 ساعت 21:4 | لینک ثابت |

با عرض سلام خدمت تمام دوستان خوبم

راستش اومدم بگم من چند وقت نمی تونم وبلاگ و آپ کنم

ولی از شما دوستان خوب ممنون ميشم که با نظراتتون منو همراهی کنين .چون که از اين پس مهدی جان لطف می کنه و به وبمون سر می زنه و خبرارو بهم می ده .

ولی قبل از رفتن می خوام يه قول به تمام دوستان و مهدی بدم : قول می دم وقتی اومدم ،

حسابی به وبلاگ برسم و قشنگ تر از اينی که هست طراحيش کنم .

در پناه حق دوستان .

نوشته شده توسط : عاطفه در جمعه 6 اردیبهشت1387 ساعت 16:41 | لینک ثابت

   با تو زندگی برايم شيرين تر شد

 

     با تو زندگی کردن باورم شد

 

     با تو زندگی برايم پر معنا شد

 

با تو زندگی برايم همانند بهشت شد .

 

واين درست است که ما زهم دوريم و

 

      نمی توانيم همديگر را ببينيم

 

ولی باز هم تو درون قلب من هستی

 

         و تا وقتی که تو باشی

 

زندگی تمام آن چيزهايی را که تو با خودت آوردی را برايم به همراه

 

                                         دارد.

 

نوشته شده توسط : عاطفه در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 ساعت 20:19 | لینک ثابت |

                     غمی جانگداز قلبم را می خراشاند .

 

   وهيچ قاصدکی را ، برای برآورده کردن آرزوهايم نمی بينم .

 

  وهيچ خورشيدی را ، برای تابيدن در روزهای زندگيم نمی بينم .

 

    وهيچ ماهی را نمی بينم تا که در شبهای تاريک برايم بتابد .

 

               نمی دانم چرا همه مرا طرد می کنند ؟!

 

    نمی دانم چرا هيچ کس نمی خواهد با من به پرواز درآيد ؟!

 

                             يا اينکه با من بتابد ؟!

 

                   انگار من درنظر هيچ کس زنده نيستم .

 

                         انگار من برای همه مرده ام .

 

                    اصلا ً نمی دانم معنی زندگی چيست ؟

 

                        يا اينکه برای چه زنده هستم ؟

 

آه،کاش آن روز فرا رسد تا من به جای اينکه نظاره گر غروب آفتاب

 

                                       باشم ،

 

                       شاهد غروب زندگی خودم باشم

 

                  که بی هراس به آغوش مرگ می روم .

                   نا امید

نوشته شده توسط : عاطفه در یکشنبه 11 فروردین1387 ساعت 2:14 | لینک ثابت |

دوباره سلام دوستان

راستش توی این مدت خیلی اتفاقها افتاد.

یکی اینکه منو مهدی آشتی کردیم ولی متاسفانه چندروز بعد یه سوءتفاهم باعث شد تا دوباره بینمون شکرآب بشه.

اما از اونجایی که شاهزاده ی من عاقل تر از این حرفاست نذاشت این قصر شیشه ای خراب بشه و بشکنه.

ومن همینجا جلوی همه می گم مهدی خیلی دوستت دارم.

نوشته شده توسط : عاطفه در یکشنبه 26 اسفند1386 ساعت 6:36 | لینک ثابت |

سلام دوستان

 

الان که دارم اینومینویسم حدوداً یک ساعت از دعوای منومهدی میگذره .

 

میدونید چیه ؟ همش تقصیر خودمه ولی هیچکس حتی مهدی هم حرف منو

 

نمیفهمه.مهدی الان که دارم اینو میذارم تو وبلاگمون جزاشک ریختن

 

کاردیگه ای نمیتونم بکنم

.

میدونم دیگه نمیخوای صدامو بشنوی.باشه همونطور که به نفر قبلی نگفتم

 

بمون به توهم نمیگم.فقط دست خدا می سپارمت.

 

بعد از عشق از دست رفتم تو تنها ناجی و شاهزاده ی قلب من بودی.خیلی

 

دوستت دارم.کاش تو تنهام نمیذاشتی.کاش تو باورم می کردی.

نوشته شده توسط : عاطفه در پنجشنبه 16 اسفند1386 ساعت 2:41 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
عشق

نشد زعشق برای همیشه دور بمانم

شکوه چشم تو نگذاشت با غروربمانم

غریب شهر شبم تا سپیده راه نماند

طلوع کن تو که در مرزهای نور بمانم

تمام زندگی ام لحظه های خسته تکرار

زمانه خواست که همواره در مرور بمانم

میان رفتن و ماند ن دلم نشسته به تردید

بخوان مرا که همیشه در اوج شور بمانم

در این تداوم اگر مانده ام هنوز شکیبا

دل تو خواست تو گفتی که من صبور بمانم

چه سالها که نشستم یگانه صامت و سا لت

دگر مخواه ، غریبانه سوت و کور بمانم

ز بی پناهی و دلتنگی آمدم سویت

پناه من ، مگذار از تو باز دور بمانم .


شاعر : محمد عربی
فهرست اصلی
پیوندها
پیوندهای روزانه
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط : عاطفه محفوظ است.طراحی شده توسط مسعود.